سارا ی من

عروسک نازی دارم                          اسمش چیه؟ سارا جون

اون تپل و قشنگه                             موهاش چه رنگارنگه

می دوزم برای سارا                          پیرهن خوب و زیبا

سارا به من می خنده                         سارا خیلی زرنگه

به من میگه: زهرا جون                     دوست دارم فراوون

منم تلافی  میکنم                            با بوسه نازش می کنم

             زهرا مهدیخانی- کلاس اول- مرکز یاسوکند

                                 مهمان من

      امروز دارا را برای ناهار به خونمون آوردم . به مادرم گفته بودم غذایی را که دارا دوست دارد درست کنه . دستپخت مادرم خیلی خوشمزه بود و دارا بیشتر از شکمش غذا خورد . شب دارا کنار من و بر روی لحاف و تشک من نمی توانست بخوابه و هی تکان می خورد او گفت میشه برای من لحاف و تشک کوچکتر بیاوری؟ من هم لحاف و تشک و بالشت عروسکم نازی را برایش آوردم و نازی در کنار من خوابید.

یه روزی با همه عروسکهایم به گردش در باغ خودمان رفتیم دارا فوتبال دوست داشت و با توپ بازی می کرد و یک بار هم با توپش یه چشم خرسی خواب آلو زد تا بیدار بشه و اینقدر خرناس نکنه. همه عروسکهایم خندیدند.

روزی هم که قرار بود دارا را به کانون بیاورم دارا گریه می کرد اصلا دوست نداشت از من جدا بشه من هم قول دادم دوباره به خونمون بیارمش. امروز که به اتاقم رفتم واقعا جایش خالی بود.

                    مریم شهبازی –کلاس پنجم- مرکز یاسوکند

                                 دارا تنها در ماشین

اولین روزی که من دارا، را به خانه ام آوردم ازش خجالت می کشیدم اما بعدش او را به اتاقم بردم و باهم بازی کردیم .

روز بعدش ما به مسافرت رفتیم من دارا را با خودم به روستا بردم ولی یادم رفت دارا  را از توی صندوق عقب ماشین بیرون بیاورم و دارا تا فردا صبح داخل ماشین تنها بود صبح که بیدار شدم زود رفتم سراغش، دارا خیلی ترسیده بود او محکم به بغل من چسبید و پایین نمی آمد من هم قول دادم تا وقتی که مهمان من است او را تنها نگذارم و شبها در کنار من می خوابید.

                         مریم صوفی – کلاس سوم- مرکز یاسوکند

حکایاتی از رسول خدا

حکایاتی چند از رسول خدا:

«ایمان و نفاق»

در خبر است که مردی بیامد و گفت: یا رسول الله ! می ترسم که مبادا من منافق باشم!

رسول علیه السلام پرسید:زمانی که تنها هستی نماز می خوانی؟

گفت: بلی یا رسول الله!

رسول گفت: برو که تو منافق نیستی.

و روایت است  از امیرالمومنین که گفت: ایمان بردل علامتی باشد سپید، چندان که آن ایمان می افزاید ، آن سپیدی نیز بیفزاید و نفاق بردل علامتی باشد سیاه ، چندان که نفاق می افزاید آن سیاهی نیز بیفزاید تا همه دل سیاه شود و به خدای که اگر دل مومن بشکافند ،سپید یابند و اگر دل منافق بشکافند سیاه یابند.

«مفلسان امت»

ابو هریره روایت کرد که یک روز رسول (ع) گفت صحابه را که: دانی که مفلسان امت من که باشند؟

ما گفتیم : آنانکه مالی ندارند

گفت : نه ، مفلسان امت من آنانند که در دنیا بر مردمان ظلم کنند ، این را بزنند و آن را دشنام دهند و مال این بستانند.فردا چون قیامت شود و خدا خواهد که تقاص برگیرد، آنجا زر و سیم نباشد، حسنات ظالم برگیرندو به مظلوم بدهند تا او مفلس بماند و با سیئات به دوزخ برند، اینان مفلسان امت منند.