پنجره انتظار

ای رفته بی خبر به سفر، از سفر بیا

خواهی کسی خبر نشود، بی خبر بیا

ای آرزوی گمشده در دشت لاله ها

پا در سرای جان بگذار و به سربیا

چشمم چنان دو پنجره انتظار ،باز

تا غم نبسته پنجره ها را ، ز در بیا

اشک است و آب و دانه ء من ، پاره های دل

تا جوجه در قفس نزده بال و پر بیا

جایم خرابه و دلم از آن خرابتر

ای انتظار دامن مهرش به سر بیا

از بس که سنگ روی تو بر سینه ام زدم

از سوزم آب شد دل سنگ ای پدر بیا

هر چند شه ، گذار به ویرانه کم کند

امشب تو راه کج کن ، از این رهگذر بیا

ایثار عمه بود اگر زنده مانده ام

او شد کمان ، ز بس که مرا شد سپر بیا

افتاده داس غصه به جان نهال یاس

جان می کَنم که به دیدن من زودتر بیا

بنمای،روی و جان مرا رونما بگیر

مپسند جانٍ بر لبٍ طفلت هدر بیا

.....................................................

         یه قصه کوچولو

یواش یواش دلم داره بد می شه

پیش چشام مثل قیامت می شه

اشکای غم گل می زنه تو چشمام

یک نفری زل می زنه تو چشمام

اگه برات قصه می گم گوش نکن

اما یه اسمی رو فراموش نکن

اسم مقدسی که می گم چیه؟

اون که می گم دلش بزرگه کیه؟

قصه ما به سر رسید نداره

قهرمونی به جز «شهید» نداره

یه دختری  بود و دلش بزرگ بود

یه روز اسیر چند تا گله گرگ بود

پوشیده بود مثلی که ماه تو هاله

سنش و تو خوب می دونی ، سه ساله

رو مقنعه اش ردیف پولکی داشت

بابا، مامان، داداش کوچکی داشت

عشق و می گن خداییه راس می گن!

دختر می گن باباییه راس می گن!

عشق باباش توی دلش به جوش بود

یه مرد خوش قد و بالا عموش بود

هر دو براش مثل گل و نور بودن

می مرد اگه یه روز ازش دور بودن

چه کار کنه؟ تاب صبوری نداشت

بچه بود و طاقت دوری نداشت

سه ساله بود اما موهاش سفید شد

وقتی باباش ، پیش چشاش شهید شد